فلسفه اسلامی هر نوع اندیشه فلسفی است در درون تمدن اسلامی که ریشه‌ اش در تعالیم اسلامی از لحاظ توحید و رابطه عقل با توحید باشد. لذا هر فلسفه‌ای که در تمدن اسلامی به وجود آمده، فلسفه اسلامی نیست.
  • 1396/2/18 5/8/2017 2:25:05 PM 5/8/2017 2:25:05 PM
  • 0
  • 61

«فلسفه اسلامی هر نوع اندیشه فلسفی است. در درون تمدن اسلامی که ریشه‌اش در تعالیم اسلامی از لحاظ توحید و رابطه عقل با توحید باشد.» این تعریفی است که سید حسین نصر، استاد مطالعات اسلامی دانشگاه جرج واشنگتن، از فلسفه اسلامی ارائه می‌دهد. در گفتگوی تلفنی با این استاد و محقق حکمت اسلامی ضمن بررسی ماهیت فلسفه اسلامی، چالش‌های پیش رو و آینده این مکتب حکمی و فلسفی نیز مورد بررسی قرار گرفت. این گفتگو در ایامی صورت پذیرفت که همایش بزرگ بررسی اندیشه‌های نصر در دانشگاه تهران و جلسه بررسی مجموعه مقالات او در شهر کتاب برگزار گردید. آنچه پیش رو دارید حاصل این گفتگوهاست. 

* آقای دکتر اساساً تصور شما از فلسفه اسلامی چیست؟ یا به عبارتی جنابعالی فلسفه اسلامی را چگونه تعریف می‌کنید؟ 
- در آغاز کتاب تاریخ فلسفه اسلامی و در چند اثر دیگر، بنده مفصلا در این باره سخن گفته‌ام، اما بهتر است که به صورت خلاصه آن مطالب را بیان کنم. سوال شما سوال پیچیده‌ای است و پاسخ آن نیز بسیار ظریف است. اگر مقصود ما از فلسفه هر نوع اندیشه منظم باشد، ما می‌توانیم بگوییم کلام هم صبغه فلسفی داشته است، همچنین علوم قدیم و شعر و عرفان هم به همین نحو، به طوری که مثلاً گفته می‌شود فلسفه تصوف یا فلسفه علم و ... ، در این صورت فلسفه اسلامی، هر گونه تفکر منجسمی است در داخل تمدن اسلامی که با رنگ دین اسلام انجام پذیرفته است. 
البته من این دید و این تعریف را محدودتر می‌کنم و به نظر من فلسفه اسلامی هر نوع اندیشه فلسفی است در درون تمدن اسلامی که ریشه‌اش در تعالیم اسلامی از لحاظ توحید و رابطه عقل با توحید باشد. لذا هر فلسفه‌ای که در تمدن اسلامی به وجود آمده، فلسفه اسلامی نیست، مثلاً آثار زکریای رازی، ابن کمونه و ... را ما در تاریخ فلسفه می‌بینیم، اما این‌ها به معنی فلسفه اسلامی نیست. از طرف دیگر برعکس آنچه برخی می‌گویند که فلسفه اسلامی وجود ندارد، ما فلسفه در تمدن اسلامی داریم. هر فلسفه‌ای یک رنگی دارد و در یک عالم خاصی فعالیت می‌ کند. تصورش از عقل، از عالم ذهن و عین و رابطه ذهن و عین و تمام اینها، مبتنی بر یک جهان‌بینی کلی است که آن فلسفه دارنده آن است و فلسفه‌ای مستقل از این جهان بینی‌ها وجود ندارد، چه فلسفه افلاطون، چه هگل، چه کانت و چه فلسفه هندی و چینی و ایرانی. 
لذا به نظر من در تعریف فلسفه اسلامی باید گفت که فلسفه اسلامی آن نوع فلسفه یا جهان‌بینی کلی است که در قلب آن توحید قرار دارد. هم چنین تبلور و تحقیق و بیانش در داخل تمدن اسلامی است، یعنی وقتی از توحید شروع کنید و در داخل تمدن هندو راجع به آن سخن بگوئید، این امر مبتنی بر الفاظ و کلمات و تصاویر و نهادها و امثال تمدن هندو است. و هنگامی که از دیدگاه اسلامی از آن سخن بگوییم، زبان فرق می‌کند، که یا فارسی و یا عربی است، و دیگر اینکه تصورات و مفاهیمی که با آن سروکار داریم، اینها مبتنی بر عالمی است که ارتباط دارد با عالم تمدن اسلامی. لذا با توجه به همه این تعاریفی که بنده ارائه کردم . این باز هم کافی نیست و از لحاظ منطقی موشکافی‌ های دیگری هم لازم است. 

* به نظر جناب عالی فیلسوفان مسلمان تا چه میزان در جمع میان عقل و دین کامیاب بوده‌اند؟ به خصوص در مباحثی چون مبدأ و معاد و یا به طور کلی در اصول اعتقادات؟ 
- از نظر بنده البته آن کسانی که بیشتر از همه موفق بوده‌اند، عرفا هستند. یعنی عرفان مکتب ابن عربی و عرفان نظری‌ای که هم جنبه قوی فلسفی دارد و هم جنبه عرفانی. اما اگر عرفان را کنار بگذاریم، از لحاظ فلسفه اسلامی ما، اولاً این مسئله از آغاز بوده است، مثلاً ابو یعقوب کندی اولین فیلسوفی بود که با این موضوع مواجه بود، تا برسیم به آقا علی مدرس و دیگر فلاسفه بزرگ دوره قاجاریه و هم چنین در دوره خودمان مرحوم علامه طباطبایی سروکارشان با این موضوع بوده است، چون نه تنها در اسلام بلکه در یهودیت و مسیحیت و سایر ادیان ابراهیمی، وقتی کسی به تفکر فلسفی پرداخته، متوجه شده است که یک منبع دیگری برای علم و دانش و شناخت وجود دارد که آن هم ادعا می‌کند که می‌تواند انسان را نه فقط به اخلاق، بلکه به معرفت برساند و آن معرفت واقعی چیزی نیست جز دین. 
به همین جهت من به عنوان متفکری که تفکر فلسفی دارد و برای جستجوی علیت و مسائل فلسفی از نیروی عقلانی استفاده می‌کند، می‌پرسم که این چه رابطه‌ای دارد با آن منشأ‌ ای که آن هم ادعای رسیدن به معرفت را می‌کند . این امر در همه تمدنها و ادیان بزرگ جهان به انحاء مختلف وجود داشته است. اما در داخل فلسفه سنتی خودمان، هر کسی سعی دارد از یک راهی این موضوع را حل کند. مثلاً راه حل کندی و فارابی به کلی با هم متباین‌اند. کندی می‌خواهد یک تقسیم‌بندی از علوم عقلی بکند به نحوی که تداخلی با علوم نقلی و دین نداشته باشد، در حالی که فارابی بیان می‌کند که عقل می‌تواند خود به حقایق علوم نقلی و وحی برسد و ... این کاروان طویلی که سیر می‌کند این راه را، به نظر من در آن عمیق‌ترین راه‌حلی که ارائه شده است راه‌حل ملاصدرا است و مکتب فلسفی که از او منشعب شده. یعنی در این موضوع مباحی حاج ملاهادی سبزواری و آقاعلی مدرس و بزرگان دیگر، فرق زیادی با ملاصدرا ندارند، به همین جهت بنده آن را یک نوع تاج‌سری بر سر این روند تفکر در تفکر اسلامی می‌دانم - من یک وقتی خودم هم مطلبی را در این باره از کندی تا ملاصدرا نوشته بودم – ملاصدرا در قرن 10 هجری قرار داشته، یتنی 600 تا 700 سال پس از کندی و توانسته از تمام بحث‌ها، از غزالی و ابن‌سینا گرفته و قبل از او فارابی و کندی و بعدها نظریات خیلی مهم شیخ اشراق در رابطه بین دانش اشراقی و اشراق دینی و بعدها مکتب ابن عربی ، توانسته از همه این‌ها استفاده کند و به نظر من مهمترین و بهترین راه حل پیشنهاد شده، راه حل او- ملاصدرا- است. مثلا در رابطه بین قدیم و حادث که همه فلاسفه مسلمان با آن سروکار داشتند، با این موضوع فلسفه و دین ارتباط دارد، که ملاصدرا هم با یک مسائلی مانند حرکت جوهری، و او آنها را مطرح کرده ولی عده‌ای هم به او خرده گرفته‌‌اند و البته بر حدوف دهری میرداماد هم خرده گرفته اند، لذا تمام جوانب مختلف را نمی‌توان گفت که ملاصدرا در نظر گرفته است ولی بیش از دیگران راه‌حل‌های او اهمیت دارد. یا مسأله‌ای که تمام فلاسفه مسلمانی که در زمینه رابطه فلسفه و دین تفحص می‌کنند برایشان محل نظر بود. مبحث معاد بود که در حقیقت با فلسفه‌ای که مسلمانان از یونانیان گرفته بودند، اصلاً بحث معاد در آن گنجایش پیدا نمی‌کرد، چون معاد به معنی ابراهیمی‌اش در عالم رومی و یونانی به آن صورت نبود- البته یک صورتی از معاد بود اما با معادی که مدنظر ماست فرق داشت- به همین جهت معاد را به صورت ایمانی قبول می‌کردند مانند ابن سینا یا به صورت شکاکانه به آن می‌نگریستند یا اصلاً بحثی راجع به آن نمی‌کردند. ملاصدرا یک بخش زیادی از کتاب اسفارش مربوط به تکامل نفس و معاد و... است (در سفر چهارم).، در این موضوع اساسی که انسان چه فیلسوف باشد و چه نباشد، به هرحال در فکر عاقبت خودش است و اینکه زندگی او چگونه خواهد بودو ... ، این سوالات همیشه با انسان باقی است. ملاصدرا از تمام فلاسفه قبلی خود بیشتر موفق بوده در ایجاد کردن یک پلی میان تعالیم دینی و تعالیم فلسفی، یعنی اینکه حقیقت معاد را بتوان با فلسفه فهمید و با استفاده از مسئله عالم خیال و ... . حتی در دوران خود ما خرده گرفته‌اند که ملاصدرا از این راه یک بی‌رنگی‌ای بخشیده است به تعالیم معاد، چنانکه در تعالیم قرآن کریم و احادیث نبوی و ولوی هست.

* اینکه فرمودید به ملاصدرا خرده گرفته شده، شاید امروز از جانب اهالی مکتب تفکیک مطرح شده باشد، درست است؟ 
- تا حدی همینطور است. 

* جناب عالی فکر می‌کنید در دوران ما چه تلاش‌ هایی برای احیاء فلسفه اسلامی صورت گرفته است؟ آیا شما دسته‌ بندی خاصی برای این امر در ذهن خودتان دارید؟ 
- من قریب به نیم قرن است که با این مسئله سروکار دارم، چون 50 سال پیش هنگامی که پس از پایان تحصیل در دانشگاه هاروارد و ام آی تی به ایران بازگشتم، با این مسئله سروکار داشتم و دارم. وقتی من سال 1337 به ایران آمدم، دانشمندان بسیار برجسته‌ای در فلسفه اسلامی وجود داشتند، ولی به جز یک درس که درباره فلسفه اسلامی در دانشکده ادبیات تدریس می‌شد. درس دیگری نبود. و در قلمرو دانشگاهی و حوزه افرادی که تحصیلات جدید داشتند، فلسفه اسلامی اصلاً مطرح نبود و کسی به آن توجه نداشت. آن کسانی هم که کمی توجه داشتند، از دید غربی‌ها بیان می‌کردند که یک ابن سینا و ابن رشدی بوده است و دیگر هیچ، لذا این وضع فلسفه اسلامی بود در ایران و من در شرح حال خودم هم نوشته‌ام، زمانی که استاد دانشگاه تهران و بعدها رئیس دانشکده بودم، خیلی ناظر به این امر بودم و یکی از اولین کوشش‌های من این بود که به جای اینکه ما فلسفه غرب را از منظر غربی‌ها بخوانیم- اما به زبان فارسی- فلسفه غربی را از دیدگاه فلسفه خودمان بیاموزیم و شاید اگر من یک خدمت ناچیزی در احیاء فلسفه اسلامی کرده باشم در ایران، همین امر باشد. 
به هرحال استادان بزرگی در آن زمان بودند که من سعادت داشتم خدمت چند تن از آنها درس بخوانم. مثل مرحوم علامه طباطبائی، استاد محمد کاظم عصار، آیت‌ا... رفیعی قزوینی، مرحوم الهی قمشه‌ای، مرحوم شعرانی و ... این بزرگان میراث کتبی و سنت تدریس شفاهی فلسفه اسلامی را حفظ کرده بودند و روش آنها خیلی تفاوت داشت با آنچه انسان در کتاب‌ها می‌دید. من خاطرم هست – چون بیش از 20 سال با مرحوم علامه طباطبایی درس می‌خواندم- ایشان می‌گفتند: «دکتر نصر، کسی که فلسفه می‌خواند باید یاد بگیرد که نه تنها چیزهای سیاهی که در کتاب آمده را بخواند، بلکه باید آن چیزهای سفیدی که نوشته نشده است را هم فرا بگیرد و در حقیقت اشاره می‌کردند به این سنت شفاهی». 

در مرحله بعد این شد که از دهه 40، در اثر چیزهای زیادی که بنده شروع کردم به نوشتن، چون چند زبان اروپایی را می‌دانستم و تمدن غربی را بیشتر از کسانی که حمله می‌کردند به فلسفه اسلامی، با اتکاء به فلسفه غربی می‌شناختم – لذا نوشته‌های من خیلی تأثیر می‌کرد در افراد – از این دوره بود که به نظر من احیاء فلسفه اسلامی در روند مختلف از این زمان شروع شد. در قم بزرگان حوزه علمیه قم و کمی قبل تر از آن دوره آیت‌ا... بروجردی، وقتی علامه طباطبائی از تبریز تشریف آوردند به تهران، ایشان دست تنها شروع کردند به تدریس جدی فلسفه البته نه به صورت درس خارج در منازل، بلکه در مدارس- چون درس خارج همیشه بود- و در این راه البته با مشکلات بسیار زیادی مواجه شدند و بعد مرحوم بروجردی گفتند که این مرد- علامه طباطبائی – انسان عابد و زاهد و عارفی است و اجازه دهید که به کار خود ادامه دهد و لذا کسی دیگر مزاحم ایشان نشد و ایشان در بین طلاب و در حوزه علمیه قم بیشتر و بعدها تا حدی در تهران، باعث احیاء فلسفه اسلامی شدند و من در خاطرم هست که یک یا دو سال پیش از انقلاب، در مدرسه فاطمیه قم می‌رفتم خدمتشان و یا در تهران که ایشان درس شفا می‌دادند و بیش از 400 طلبه داشتند که خدمت ایشان شفای بوعلی می‌خواندند، لذا هنگامی که پس از درس به همراه ایشان به منزل می‌رفتیم- مرحوم علامه طباطبائی در منزل آیت‌ا... خمینی زندگی می‌کردند، چون ایشان در تبعید بودند- در منزل به ایشان گفتم که استاد چقدر افرادی که خدمتتان شفا می‌خوانند زیاد است و آنهم درس مشکلی مثل شفا، و در حقیقت این نشان از روند احیاء فلسفه اسلامی در ایران بود و در نتیجه افراد برجسته نسل بعدی مثل مرحوم استاد آشتیانی، استاد مطهری در آن زمان بالیدند. 

روند دیگر خارج از حوزه علمیه بود و این در واقع احیاء علاقه و دلبستگی به فلسفه اسلامی در قلمرو دانشگاهی بود و این امر چند علت داشت: مثل مراجعت هانری کربن به ایران و مباحث او با علامه طباطبائی. در این جلسات من بیشتر مطالب را ترجمه می‌کردم و البته گاهی هم آقای دکتر داریوش شایگان و دیگران هم در این مسئله کمک می‌کردند، یعنی در این جلسات عده‌ای قلیل اما متنفذ را متوجه این مسئله کرد که یکی از مهمترین شرق‌ شناسان و فلاسفه فرانسه به فلسفه اسلامی در ایران علاقه‌مند شده است و آن وقت جو فرهنگی به گونه‌ای بود که اگر این را از یک فرانسوی می‌شنیدید، این بیشتر اثر داشت تا این که از زبان یک ابرانی بشنوید و متأسفانه اوضاع فرهنگی ایران این گونه بود. 
علاوه بر این جلسات با مرحوم علامه طباطبائی، علت دیگر چاپ کتب مهم فلسفی توسط کربن، خود بنده و دیگران و احیاء این متون بود و بعد توجه بیشتر به فلسفه اسلامی در مدارس. چون دانشگاه تهران در آن دوره تنها دانشگاهی بود که دوره دکتری فلسفه داشت و تمام استادان متأخر فلسفه در دانشگاه‌های ایران، پرورده گروه فلسفه ایران دانشگاه بودند. مرحوم دکتر یحیی مهدوی که مرد بسیار شریفی هم بود، اما از دیدگاه فلسفی، یک پوزیتیویست بود و علاقه‌مند به آگوست کنت و ... . و همچنین دکتر صدیقی، و اینها خیلی متنفذ بودند در دانشگاه تهران، اما از آنجا که عنایت الهی بود من توانستم از لحاظ اجرایی قدرت زیادی در دانشکده پیدا کنم و موفق شدم جوّ را تا حد زیادی عوض کنم و شاگردان من که مشغول گذراندن دوره دکترا بودند، بیشتر علاقه‌مند شدند به فلسفه اسلامی. حتی من و هانری کربن سالها یک سمینار دکتری برگزار می‌کردیم راجع به فلسفه اسلامی و افرادی مثل مرحوم دکتر مجتبوی، دکتر رضا داوری، مرحوم دکتر پورحسینی و افراد دیگری که بعدها همه استادان معروف فلسفه شدند، به فلسفه اسلامی بیشتر علاقه‌مند شدند و بعد هم در همین روند شاهد احیاء فلسفه اسلامی بودیم. البته تأسیس انجمن حکمت و فلسفه در ایران، شاید آخرین قدم مهمی بود که در این راه در ایران پیش از انقلاب برداشته شد و این خیلی موثر بود و شاید جزء مهم‌ترین خدمات فرهنگی بنده در ایران بوده باشد. 

به هر حال ما در سال 1352 یا 53 کار در انجمن فلسفه را آغاز کردیم، آنجا جایی بود که خصوصاً نیمی از افراد اعم از اساتید و هیأت امنا و ... در فرهنگ تحصیل کرده بودند و نیم دیگر در حوزه علمیه قم و به عبارتی تربیت درسی کاملاً سنتی داشتند. مرحوم دکتر مهدی حائری- که بسیار شخص مهمی است در احیاء فلسفه اسلامی – مربوط به نسل بعد از علامه طباطبایی و استاد محمد کاظم عصار و آیت‌ا... خمینی است. 
ایشان و مرحوم مطهری و مرحوم آشتیانی را بنده به انجمن دعوت کردم و از طرف دیگر کسانی مثل کربن، ایزوتسو و دانشمندان برجسته‌ای که در فلسفه تطبیقی بودند را هم دعوت کردم و از طرف دیگر، افرادی چون دکتر منوچهر بزرگمهر و دکتر مهدوی و دکتر مهدی محقق و ... هم حضور داشتند و در واقع محیطی ایجاد شد که در آن برخورد بین اندیشه غربی و فلسفه اسلامی به وجود آمد و این برخورد خیلی مثبت بود و باعث احیاء علاقه به فلسفه اسلامی شد. بنده خیلی خوشحال هستم، با توجه به اینکه چند دهه است که در ایران نیستم، اما این روند تا حد زیادی ادامه پیدا کرد. 
مثلاً آقای دکتر دینانی، دکتر اعوانی، دکتر حداد عادل- که البته وارد سیاست شده‌اند- جزء افراد برجسته آن دوره بودند که علاقه‌مند شدند به فلسفه اسلامی و من خوشحالم که این روند تا حد زیادی ادامه پیدا کرده و در داخل ایران هم شاهد نسل جوانی هستیم که سروکارشان به فلسفه اسلامی است که البته همه آنها معمم نیستند و برخی از آنها حاصل این نوع دانشکده‌ها و دانشگاه‌ها در ایران هستند که در آن سعی شد فلسفه اسلامی متناسب با زمینه فرهنگی امروز ایران عرضه بشود. 

نظرات 0
برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود به حساب کاربری ایجاد حساب کاربری
محراب  مرادی
فلسفه‌ ای برای همیشه (1)
زیگماوب