ریچارد رورتی و مرز میان فلسفه تحلیلی و کانتیننتال
فلسفه به دو دوره پیش پوزیتیویستی و ما بعد آن، عمده‌ ترین وجه تمایز این دو دوره را به‌ کارگیری ابزارهای دقیق منطقی (Logical means) در دوره دوم و توسل به حدس و گمان و خرافه در دوره اول می‌داند.
  • 1396/2/18 5/8/2017 4:05:06 PM 5/8/2017 4:05:06 PM
  • 0
  • 51

1- رورتی بحث خود را با اشاره به نوع فلسفه‌شناسی پوزیتیویستیک (نمونه موردی هانس رایشنباخ و کتاب «فلسفه علمی او») آغاز می‌کند. رایشنباخ با مفروض گرفتن تمایز اساسی فلسفه از تاریخ فلسفه، ‌به تحلیل تاریخ فلسفه بر‌اساس نوع مطلوب فلسفه‌ورزی‌ای که می‌اندیشد، می‌پردازد. فلسفه مطلوب از نظر رایشنباخ فلسفه‌ای است که دغدغه اصلی و مسائل محوری آن، حل مسائل ناشی از نتایج و عمل علوم طبیعی (Natural science) است. 
وی با تقسیم تاریخ فلسفه به دو دوره پیش پوزیتیویستی و ما بعد آن، عمده‌ ترین وجه تمایز این دو دوره را به‌ کارگیری ابزارهای دقیق منطقی (Logical means) در دوره دوم و توسل به حدس و گمان و خرافه در دوره اول می‌داند. جان کلام رایشنباخ آن است که فلسفه از نظریه‌پردازی (Speculation) به علم (Science) منتقل شده و سیر تکاملی داشته است. رورتی در این‌باره می‌گوید: اگرچه نقدهای جدی کوآین، سلرز و کوهن و دیگران در باب این نوع تمایزها (تمایز فلسفه و تاریخ فلسفه) و مفاهیمی چون ابزار منطقی، تحلیل منطقی، دقت منطقی و... این نوع نگاه پوزیتیویستیک به فلسفه و تاریخ فلسفه را متزلزل کرده، لیکن باید پذیرفت که گوهر تلقی فلسفه تحلیلی از فلسفه، همان است که فلسفه را حرکت از نظریه‌پردازی به علم می‌داند و کار فلسفه را پرداختن به مجموعه‌ای مشخص از مسائل مهم که با ابزار های دقیق منطقی بدان می‌ پردازد می‌شمرد. این نوع مطلوب فلسفه‌ ورزی (از نظر رایشنباخ) اوج خود را در کانت می‌یابد، چرا که فلسفه او، فلسفه علمی است و هگل و سنت ایده‌ آلیسم آلمان را انحراف از کانت (که نوع مطلوب فلسفه‌ ورزی است) می‌پندارد. رایشنباخ، این تلقی که هگل را پیرو صدیق کانت بدانیم، نوعی بد فهمی می‌داند. وی نظام هگل را حتی قابل قیاس با نظام‌ های افلاطون و ارسطو نمی‌داند، چرا که در نظام‌ های یونانی، فلسفه متناسب با علم زمانه خودشان، تجلی پیدا کرده بود. در یک کلام نوع مطلوب فلسفه‌ورزی که در کانت اوج می‌گیرد «تبیینی علمی از خود علم است». 

2- رورتی در ادامه مقاله سنت ایده‌آلیسم آلمان، پدیدارشناسی هوسرل، فلسفه حیات برگسون و پراگماتیست‌هایی چون دیویی در کتاب «تجربه و طبیعت» و جیمز در کتاب «تجربه‌گرایی رادیکال» را در این نکته همداستان می‌بیند که همگی می‌کوشند تا پاسخ‌های غیر‌علمی به پرسش به لحاظ معرفت‌شناختی صورت بندی شده، رابطه ابژه و سوژه را با تمثیل‌ها و تصمیم‌های شتابزده ارائه دهند و در طلب معرفتی فوق علمی برآیند. (Super Scientific Konwledge) 

3- فلسفه تحلیلی در اوایل دهه 50، فلسفه غالب دپارتمانهای امریکا می‌شود. حضور کارنپ، همپل، رایشنباخ و تارسکی تا اوایل دهه 60، به این وضع مدد می‌رساند. در این دوره سیطره با تعلیم منطق و زبان است. تصویر رایشنباخی از فلسفه، ‌بر اذهان حاکم است. دوره‌ای که دوره تحقیر تاریخ فلسفه است و متعاطیان فلسفه خود را بر قله و سرآغاز عصر بزرگ تحلیل می‌دانند. باور عمومی آن است که تعداد محدودی از تمایزها و مسائلی مشخصاً فلسفه وجود دارد که هر فیلسوف تحلیلی آنها را مسائل و تمایزهای مهم می‌داند. مسائلی نظیر مرز میان علم و غیر‌علم، تحلیل emotive یا Cognitive یا مسئله کواینی ماهیت تحلیلیت و... اینها و نظیر اینها مسائلی اجماعی تلقی می‌شوند. نکته جالب این جاست که نه فقط مسائل اجماعی بلکه راه حل‌های اجماعی هم وجود دارد. فی‌المثل بحث راسل در باب توصیفات خاص یا بحث فرگه در باب معنا و مدلول و... 

4- از نظر رورتی اما، امروز داستان، داستان دیگری است. در حوزه‌های اصلی فلسفه تحلیل به معرفت‌ شناسی، فلسفه زبان و متافیزیک، ما با تنوع مسائل سر و کار داریم. مسائل جدی برای اساتید دپارتمان فلسفه تحلیل (UCLA) با شیکاگو و کورنل و هاروارد متفاوت است. استعاره مناسب برای توصیف چنین وضعی، جنگلی از برنامه‌های پژوهشی رقابتی است. 
15 سال پس از رایشنباخ: فلسفه آکسفورد سقوط می‌کند. دیگر اجماعی بر سر متد (روش) و مسائل فلسفی در امریکای امروز حتی در دپارتمان‌های تحلیلی نیست. 

5- رایشنباخ می‌گفت؛ آنچه فلسفه را فلسفه می‌کند، فهرستی از مسائل مشخص است که به طبیعت (Nature) و امکان معرفت علمی و ربط آن به مابقی فرهنگ می‌ پردازد. این یک باور اساسی فلاسفه تحلیلی است که برخی مسائل، به نحو متمایزی «مسائل فلسفی‌ اند». سؤال رورتی این است که اگر بخواهیم نوع فلسفه شناسی‌ که رایشنباخ ارائه می‌دهد را ملاک قرار دهیم، با آثار و اندیشه‌های کسانی چون مارکس، کی‌یرکگارد، فرگه و کثیری از متفکران قرن 19 چه کنیم؟ 

6- از نظر رورتی امروز فلاسفه تحلیلی از ارائه ملاکی برای تشخیص «مسائل فلسفی» عاجزند و آن تصویر واضح دیگر گم شده است.
امروز فلسفه تحلیلی برای رسیدن به تصویری از خود (Self- image) دیگر نمی‌تواند به روش موضوع یا مسائل خاصی اتکا داشته باشد بلکه باید فلسفه تحلیلی را یک سبک (Style) دانست و آن را رشته‌ای شمرد در کنار دیگر رشته‌ های دپارتمان‌ های علوم انسانی و هنر که دعوی دقت و مرتبت علمی در آنها دیده نمی‌شود. 

7- این که امروز در دپارتمان‌های علوم انسانی کتب تاریخ‌ نگاری آنال و ساختار شکنی دریدا و معنا شناسی جهان‌های ممکن رواج دارد صرفاً بدین معناست که فرناندو برودل، ژاک دریدا و ریچارد مونتنی آثار قابل توجهی دارند و تعدادی مخاطب که حول این محور گرد آمده‌اند و عالمان علوم انسانی، مرز خودشان را از علوم طبیعی نه با مسائل و روش خاص، بلکه با مباحث و تحقیقات جاری مشخص می‌کنند (نگاه گادامری- کوهنی) 

8- رورتی در ادامه مقاله می‌گوید: امروز معنای «سیر فلسفه از نظریه‌ پردازی به علم» عوض شده است حتی معنای علم عوض شده و علم خصلت استدلالی یافته است. دیگر نزاع بر سر نو و کهنه و ناقص و بالغ و پیش علمی و علمی نیست. بلکه امروز می‌توان از تقابل دو سبک در تفکر سخن گفت؛ سبک علمی و سبک ادبی. در یک سبک تعریف، تبیین و استدلالی بودن ملاک است و در سبک دیگر؛ کنایه و تمثیل، روایت و بازی زبانی ولی این مؤلفه‌ها به هیچ وجه مؤلفه‌های ذاتی (essential) نیستند. از نظر رورتی فلسفه، یک ذات تاریخی (Historical essence) یا نوع طبیعی (Natural Kind) ندارد. 

نظرات 0
برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود به حساب کاربری ایجاد حساب کاربری
محراب  مرادی
ریچارد رورتی و مرز میان فلسفه تحلیلی و کانتیننتال
زیگماوب