موضوع سنت و مدرنيته، صرفنظر از بحث و جدل هاي جانبي آن که در داخل صفحه نظرات آن به پا شد، موضوع گسترده و بحث بر انگيزي است که سالهاي سال در محافل روشنفکري و ادبي ايران محل بحث و جدل هاي فراوان بوده و هنوز هم در اشکال متنوع و به بهانه هاي مختلف ادامه د
  • 1397/2/2 4/22/2018 3:46:51 PM 4/22/2018 3:46:51 PM
  • 0
  • 40

موضوع سنت و مدرنيته، صرفنظر از بحث و جدل هاي جانبي آن که در داخل صفحه نظرات آن به پا شد، موضوع گسترده و بحث بر انگيزي است که سالهاي سال در محافل روشنفکري و ادبي ايران محل بحث و جدل هاي فراوان بوده و هنوز هم در اشکال متنوع و به بهانه هاي مختلف ادامه دارد و معمولا هم گروه ها چنان از موضوع اصلي دور مي افتند که نهايتا آن را بدون نتيجه گيري قابل اعتنا رها ميکنند. دوستاني که با جديت در اين بحث وارد شده اند و قصد ادامه آن را دارند نيز اگر تجربياتي در اين زمينه داشته باشند احتمالا با نظر بنده موافق خواهند بود که في الحال بهتر است از بحث هاي جانبي اين مبحث بسيار گسترده بگذريم و سعي کنيم نظرات دوستان را حول يک محور مشخص متمرکز کنيم با اين فرض که مي دانيم ميل به تفرق و بي نظمي در اجتماعات هماره به نظم و تقرب مي چربد.

از اين رو تلاش خواهيم کرد تا بحث را فعلا حول هسته اصلي جامعه – يعني فرد – گرد آوريم و در آن خصوصياتي که انسان سنتي را از مدرن باز مي شناساند دقيق تر شويم و براي رسيدن به اين مقصد از تاريخ مدد خواهيم گرفت تا با اختلافات قهري که تاريخ به اين دو گروه تحميل کرده است بيشتر آشنا شويم و پس از آن تلاش مي کنيم تا با کمک نظرات دوستان به جمع بندي و سياهه اي از اختلافات رفتاري دو گروه سنتي و مدرن برسيم و با تعمق در رفتار و کردار خودمان ببينيم چقدر سنتي و چقدر نوانديش هستيم. پس از پايان اين بحث احتمالا در مورد اين سئوال که چرا بايد مدرن بود و يا اصلا ضرورتي به ورود به مدرنيته وجود دارد يا نه، به نتيجه اي در خور توجه خواهيم رسيد که خود مي تواند موضوع ادامه بحث براي پاسخ به اين پرسش باشد.

مي خواهيم سعي کنيم تا انسان سنتي و مدرن را از روي عوارض آن ها تشخيص دهيم. به اين معنا که بپذيريم با هزاران تظاهر که هر انسان ممکن است درگير آن باشد، ولي از آنجا که هر يک از اين دو مفهوم سنت و مدرنيته آثاري تغيير ناپذير در ذهن انسان مي گذارد که به تبع آن عملکرد فرد را خواهي نخواهي تحت الشعاع قرار مي دهد. براي ورود به اين بحث در ابتدا بايد شاخصه ها يي را که تاريخ به اين دو مفهوم تحميل کرده است شناسايي کنيم تا به بيراهه نرويم.

به نظر مي رسد زمان مناسب براي بررسي اين شاخصه ها زماني باشد که تاريخ مدون و موجود، انتقال از سنت به دنياي مدرن را طي ساليان متمادي و طولاني نشان ميدهد که اين زمان در اروپا از قرن هاي چهارده و پانزده ميلادي شروع و تا اوايل قرن بيستم که رسما به دنياي نو پا گذاشته شد خاتمه پيدا مي کند. از آن پس هم اگر چه مدرنيته در معنا ادامه پيدا مي کند ولي کلمات و الفاظ ديگري براي ناميدن اين سده انتخاب شده است که در فارسي " ما بعد مدرن "، " پسا مدرن " و امثال آنها لقب گرفته اند. به هر حال در اين مقال، که پيش بيني مي کنم به درازا خواهد کشيد قصد داريم به مدرن بسنده کنيم با اميد به اينکه دوستان ديگر به گوشه هاي ديگر آن، از جمله پست مدرن و معناهاي ديگر در دنياي بعد از مدرن بپردازند تا من هم استفاده ببرم.

بگذاريد آنچنان که قبلا هم گفتم بحث را ابتدا از محور اصلي جامعه يعني افراد جامعه شروع کنيم و بگذاريم ذهنمان روي آن دسته از مشخصه ها معطوف شود که ماهيتا اختلاف بين انسان سنتي و مدرن را باعث مي شوند و به منظور درک تفاوت هاي اين دو گروه ناچار هستيم اندکي به تاريخ نقب بزنيم و ذهن خود را به بررسي جريان سنت و مدرن در تفکرات و رفتارهاي انسان ها و نسل ها و عوارض ناشي از هر کدام معطوف کنيم که براي خوانندگان ملموس تر است. هم در آنجاست که شايد متوجه شويم در درونمان چه چيزهايي تا عمق وجود سنتي است و با اين همه فرياد " زنده باد مدرن " مان گوش فلک را کر کرده است. بعدها – نمي دانم کي – سنت و مدرن را نيز در فلسفه و جامعه مورد دقت بيشتر قرار خواهيم داد و اين مهم باز مي گردد به رويکرد و اشتياق دوستان در اشتراک نظراتشان و تکميل مبحث توسط مشارکت دوستان گرامي.

آن طور که مي توان از تاريخ برداشت کرد نطفه هاي مدرنيته از اولين " چرا " ي جدي اي شروع شد که در مقابل رفتارهاي غير آگاهانه ابراز شد و عجيب نيست اگر بگوئيم اين اولين " چرا " به رفتارهاي سنتي مذهبي در عصر کلاسيک بود و باز هم نبايد براي شنونده چندان عجيب باشد که بگوئيم اين اولين چرا از طرف ديگر مذهبيون و حتي معتقدين دو آتشه کليسا اعلان شده که بسياري پشت سرشان نماز مي خوانده اند!!. حکايت گاليله و گردي زمين، داستان جوردانو برونو و بسياري حکايت هاي ديگر که بيشتر آنها منجر به محاکمه و محکوم شدن آنها يا افرادي ديگر شد و اي بسا آنهايي که در آتش سوزانده شدند يا به زندان هاي مخوف سپرده شدند از جمله داستان افرادي هستند که چراهاي آن زمان را ابراز کرده اند و عکس العمل سنت حاکم را در مقابل آن توصيف مي کنند.

هم اينجا بگويم که مي توان شعار جدايي دين از سياست را به دليل اين تجربه تلخ تاريخي دانست و هراس از اين واقعيت که اگر مذهب – به عنوان يک نوع تفکر شخصي و دروني که مي تواند با احکامي بر جمعي معتقد اثر بگذارد و آنها را به واکنش هايي غير قابل پيش بيني وادارد – حاکم شود باز همان آش و همان کاسه دوران تاريک کليسا و تفتيش عقايد خواهد بود، اين گروه را به وادي سکولار انداخته است.

از زماني که اين اولين سئوال ها مطرح شد تا آن زمان که اولين رشحات مدرنيته به معناي افرادي که بدنبال پاسخ هايي براي پرسش هاي اساسي خود که عمدتا حول محورهاي فلسفي و اجتماعي دور مي زدند، بودند صدها سال گذشت. شايد حدود قرن شانزدهم را بتوان به عنوان آغاز روشنگري در اروپا پذيرفت اگر چه نمي توان به دقت چنين تاريخ هايي را رقم زد. در آن هنگام اومانيسم به مثابه هويت يابي مفاهيم و حقوق فردي در جامعه در حال شکل گرفتن بود و مي رفت تا به عنوان نهضتي اجتماعي حرف هاي خود را به گوش جهانيان برساند. ولي آنچه اومانيسم مي گفت چيزي نبود جز سر پيچي از تقليد کورکورانه سنت هاي پيشين! همان چيزي که هم اکنون نياز اصلي جامعه ما است.

بررسي انسان به مثابه يک حيوان، اين امتياز را داشت تا به نيازهاي اصلي و پايه اي فيزيک و فيزيولوژي اين توده زنده متحرک پي ببرد و بر اساس آن مانيفست حقوق انساني را تدوين کند. در اين نوع نگاه به انسان، او موجودي روحاني و الهي نبود که از بهشت به زمين پرتاب شده باشد و نتيجتا بايد بوسيله دوري از ماديات و تهذيب خود را براي صعود به مامن خود آماده کند، بلکه موجودي کاملا زميني و حتي در رديف ديگر حيوانات در نظر گرفته مي شد و به همان ترتيب هم به نيازهاي به عنوان يک حيوان پرداخته مي شد و اين همان سرپيچي از سنت هاي کهنه کليسايي محسوب ميشد. همان سنتي که اينک به دليل در دست داشتن قدرت و حکومت توامان و اقتصاد جامعه خود را به عنوان تنها مالک کليه اموال مادي و معنوي افراد جامعه با اقتدار تمام شناسانده بود.

پيش از همه تحولات فکري در خود کليسا و دقيقا در اوج اقتدار آن، همان زمان که لاجرم فساد نيز در دربار آن مقدسين بيداد ميکرد، نطفه هاي اصلاحات در دل آن رشد کرد که به آن نهضت اخلاقي کليسا نام دادند ( قرن يازدهم ). بخشي از اين اصلاحات به دخالت کليسا در امور دنيوي باز مي گشت که کليساي مقتدر و فربه آن زمان را خوش نمي آمد.

تقريبا هم زمان با تحولات فکري، و يا حتي زودتر از آن، تغييراتي هم در علوم و در نتيجه نگرش انسان ها به جهان رخ داد و اينکه زمين گرد است و يا مرکز کائنات نيست در همان زمان محل جنگ و جدل هاي بسيار بود که کم و بيش از آنها با خبريد. همچنين تشريح بدن انسان که بوسيله هنرمندان و در خفا صورت مي گرفت تا آنچه را که مي نگارند نزديکي بيشتري با واقعيت بيروني داشته باشد سبب شد تا علم تشريح و شناخت اعضا و جوارح انسان از تاريک خانه ممنوع بيرون آيد و کم کم جاي خود را در علوم انساني باز کند. حکمت و فلسفه هم که در اوايل قرن دوازدهم با عنوان مکتب فلسفه مدرسي قد علم مي کند باب بحث هاي فلسفي – البته در زمينه هاي کاملا مذهبي – را مي گشايد که خود زمينه اي براي تولد فيلسوفان بزرگ آينده مي شود.

ديري نگذشت که مبارزات اين افراد گسترش يافت و دوراني را پي نهاد که ما اکنون آن را به نام " عصر نوزائي " مي شناسيم ( حوالي قرن چهاردهم ). عصر نوزايي يا همان رنسانس که همه تقريبا متفق القولند که آغاز آن در ايتاليا بوده نحله اي از تفکر مسيحي است که به نوعي سعي مي کند با انسان زميني آشتي کند. اين دوران مقارن است با اوج شکوفائي هنر در آن کشور که ناشي از باز کردن درب هاي فرار از سانسور کليسائي بود. نام هاي آشنائي چون دوناتللو، ميکل آنژ، رافائل که هر يک به سهم خود تحولات شگرفي را در جهان نقاشي و معماري و مجسمه سازي باعث شده اند و صد البته چلچراغ آن دوران که به واقع سهمي بزرگي از رشد علم و هنر به تنهايي بر شانه هاي او استوار است يعني داوينچي باعث رشدي ناگهاني در نگرش به طبيعت و انسان شدند. هم در اين دوران بود که پرسپکتيو به عنوان يک علم – علم مناظر و مرايا – قد علم کرد و انسان را از دو بعد به سه بعد کشاند.

هم در اينجا نبايد تاثير فرهنگ و فلسفه اسلام را در بازتر شدن اين فضا فراموش کنيم. مسلمانان خصوصا اعراب که پس از گذشت حدود پانصد سال از جنگهاي صدر اسلام اينک حکومت رو به افول خلفاي عباسي را تجربه مي کردند، به دليل فقدان امکانات کشاورزي بيشتر به تجارت روي آورده بودند و از آنجا که دوران طلائي علوم و فلسفه خود را به عنوان پشتوانه خود داشتند، در ترويج فرهنگ اسلام و رونق بحث هاي فلسفي و اخلاقي در قلمرو کليسا سهم خود را ادا مي کردند و از اين راه موجب کمرنگ شدن سنت هاي خشک کليسايي مي شدند. در اين بين شايد فلسفه ابن رشد حتي بيش از آنچه در دنياي اسلام موجب اثر باشد، در جهان مسيحيت تغيير ايجاد کرد( قرن دوازدهم ).

کمي پيش ازاعلام جدي اين دست تفکرات از جانب پترارک است که نهضت پروتستانيزم درابتدا با شعارمقابله با فروش عفو و بخشش در کليساي کاتوليک توسط مارتين لوترآلماني اعلام وجود کرده بود. اگر چه اين مذهب نوپا در کل با اومانيسم معرفي شده توسط پترارک و بعد از آن با آراسموس هلندي مخالف بود ولي در زمينه بيزاري از فرهنگ قرون وسطي با يکديگراشتراک مساعي داشتند وهر دو براين نظر که بايد به گذشته و خصوصا فرهنگ و فلسفه به جا مانده از ان دوران به ديدي انتقادي نگاه کرد. همين اصل موجب شد تا پترارک بجاي پذيرش نظريات فلسفي و اجتماعي ارسطو به اعتقادات افلاطون گرايش پيدا کند.

در حوالي قرن شانزدهم تفکراومانيسم که حدود دو قرن درپشت ديوارهاي تمدن ايتاليائي محصور مانده بود راه خود را به کشورهاي ديگر باز کرد و درابتدا به هلند و سپس ديگر کشورهاي اروپا نفوذ کرد. هم زمان با نفوذ اين تفکر، رشد و گسترش فرهنگ و هنر در تمامي اروپا جاري و ساري شد و اومانيست هاي ساير کشورها مدعي شدند که زيبايي، ظرافت، فصاحت، بلاغت، هنر و ادبيات در انحصار تمدن ايتاليايي نيست. نهضت اومانيستي، چنان که پيشترهم اشاره شد، بر پايه انتقاد از فلسفه اسکولاستيکي قرون وسطي رشد کرد و بر اساس طرد آن چه که تا آن زمان مقدس انگاشته مي شد نظرات خود را بيان مي کرد.

شايد اولين بار که کلمه " رنسانس " به عنوان دوراني از تاريخ با هويت و مشخصات ويژه استفاده شد مربوط باشد به کتابي به همين نام که توسط ژول ميشله نوشته شده است و تلاش کرده است تا عناصراصلي و بسترهاي پيدايش رنسانس را مورد تحليل و بررسي قرار دهد. در قرن نوزدهم اين بررسي ها اوج گرفت و سعي شد درهمه زمينه ها علل پيدايش رنسانس در جامعه آرام وسطي تجزيه و تحليل گردد. ژول ميشله معتقد بود که اولين پايه گذاران تفکر رنسانسي در قرون وسطي افرادي چون مارتين لوتر و جان کالون در مباحث اخلاقي و انساني و هنرمنداني از قبيل برنولچي و داوينچي که مباني آشتي هنر و عقل را پي ريختند بودند.

به هر تقدير، آن چه که مسلما دوران نوزائي را از دوران کهن متمايز مي کند همانا بازخواني سنت ها و ارزش هاي کهن با نگرشي جديد و نقد و داوري در مورد آنها به عنوان موضوعات نقد پذير است که بيش از همه پايه هاي نگاه سنتي به مذهب را نشانه گرفت و با پالايش آن ديدگاه ها و رسومات جديدي را بنا نهاد. به عنوان مثال همان، مسيحيتي که در پي جنگ هاي صليبي و قتل صدها هزار مسلمان و يهودي در مناطق مختلف اروپا، ناگهان در پروتستانيزم به نوعي خود را از آن همه خون ها که ريخته شد بري مي کند و همه را به صلح و آرامش و صبر و ايمان دعوت مي کند و همه را به تساوي و برادري مي خواند. فراموش نکنيم که اين همان مسيحيت خونخوار است که مثله کردن، آتش زدن و مصلوب کردن از معمولي ترين تنبيه هاي افرادي بود که کمي ازعقايد کليسا منحرف مي شدند

ولي آنچه که تفکر روشنگري را در بنيان خود دچار تحول جدي کرد، تغيير ديدگاههايي بود که در فلسفه و جهان بيني پيدا شد و آنچنان شالوده هاي جهان بيني دوران ما بعد خود را متحول کرد که هنوز بسياري از متفکران بر اين باورند که بنيان گذار تفکر نوين از همان دوران سرچشمه مي گيرد. در اين ميان از نام دو نفر نمي توان بسادگي گذشت. رنه دکارت ( قرن شانزده و هفده ) فيلسوف و رياضي دان فرانسوي که با شک کردن به همه چيز و دور ريختن تمامي اطلاعات بدون پايه سعي کرد به بديهياتي دست يابد تا بر آنها شالوده آگاهي هاي خود پايه ريزد و اينکه تا چه حد موفق بوده و نظر ديگر فلاسفه هم عصر يا متاخر آن چه بوده است بماند. اما همين نکته که شک به آنچه قرن ها بديهي بوده است و نقد اصول تغيير ناپذير گذشته چيزي است که نبايد بسادگي از آن گذشت چرا که اساس مدرنيته را در خود نهفته دارد. ديگري فرانسيس بيکن ( قرن شانزدهم ) ايتاليايي است که با تئوري جدايي فلسفه از الهيات اولين مباني نظري تفکيک شئونات مذهب از علم و فلسفه را بنيان نهاد. او معتقد بود که فلسفه بايد کاملا متکي بر عقل باشد و آنجا که احکام ديني در نظر عقل محض کاملا نامعقول نمايد، هم آنجاست که ايمان در حد اعلي آن به پيروزي رسيده است. او قائل به فلسفه عملي بود و بر اين اعتقاد بود که بشر توسط اکتشافات و اختراعات خود مي تواند و بايد بر نيروهاي طبيعت غالب شود.

در اينجا نکته اي حائز اهميت است و آن نشو و نماي اولين تفکيک ها در مباحث نظري است. تا پيش از آن همه موضوعات نظري به هر شکل در دل مکاتب مذهبي رشد مي کرد و تعليم داده مي شد. حتي علم نيز از اين قاعده مستثني نبود به اين معنا که مدارس عهد وسطي و حتي تا حوالي قرن چهاردهم همه چيز را در کنار درس اصلي يعني مباحث و مسائل مذهبي تعليم مي دادند و به همين دليل هر آنچه در اين مکاتب آموزش داده مي شد ناخودآگاه از فيلتز انگيزيسيون مي گذشت تا ناگهان کلام کفر آلود شايع نشود. اينک اما در نظريه بيکن ماجرا فرق کرده است، او تفکيک مذهب را از علم و فلسفه خواستار شده و تا آنجا پيش مي رود که بجز استدلال در مورد وجود خدا مابقي را به کشف و شهود که کاملا غير علمي و غير منطقي هستند مي سپارد. انصافا بايد اقرار کرد که اين نظريه ريشه هاي خوبي را براي نظريه سکولاريسم گسترانده است!. او همچنين از جمله فلاسفه اي بود که مجددا استقرا را در برابر قياس احيا کرد و پنج عادت فکري را بر شمرد و همگان را از آنها زنهار داد. با توجه به اهميت اين پنج موضوع اجازه مي خواهم و آنها را از کتاب " تاريخ فلسفه غرب " مستقيما بازگو مي کنم.

بيکن اين عادات ناپسند فکري را به نام " بت " ناميد و معتقد بود که آنها مردم را به اشتباه مي اندازند. " بت هاي قبيله اي " ، آن عادت هايي است که فطري بشر است؛ از آن جمله خصوصا اين عادت را ذکر مي کند که بشر از پديده هاي طبيعي نظمي بيش از آنچه واقعا در آنها موجود است انتظار دارد. " بت هاي غار " سبق ذهن هاي شخصي است که وجه مشخص شخص محقق است. " بت هاي بازاري " مربوطند به جبر کلمات و دشواري مصون داشتن ذهن از تاثير آنها. " بت هاي تئاتر " آنايي هستند که به طرز تفکرهاي مقبول و مرسوم مربوط مي شوند و از اين جمله به طبع ارسطو و مدرسيان براي بيکن بيش از همه قابل ذکرند. و دست آخر از " بت هاي مکاتب " نام مي برد، که عبارتند از اين گمان که فلان قانون کور ( مثلا قياس به تعبير وي ) مي تواند جاي قضاوت را بگيرد.

از نوشته بالا ميتوان دريافت که اين نظريات چقدر مي تواند در شکل گيري ايده هاي جديد موثر باشد. بعد ها موضوعاتي بنام آفات شناخت و پس از آن شناخت علمي مورد بحث و بررسي محققان و فلاسفه قرار گرفت که شايد از گفته هاي بالا بي تاثير نبوده اند.

و اما در علم در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم، کپرنيک کشيش که در تماميت اعتقاد و ايمانش محلي از ترديد نبود نظريه گردش سيارات بدور خورشيد را در کتاب " در گردش افلاک " ( 1543 ) انتشار داد که ناخدا خواسته در بطن خود بر نظريه حاکم کليسايي مبني بر مرکزيت زمين براي همه کائنات خط بطلان کشيد و زمين – به عنوان محل سلطنت مسيح – را از مقام شامخ خود پائين کشيد و در حد يکي از صدها هزار نقطه نوراني در شب هاي آسمان تنزل داد. از سوي ديگر آنچه در کپرنيک بيشتر داراي اهميت است روشي است که در رسيدن به نتيجه يک نظريه انجام مي داد. او از طريق آزمايش و خطا و اندوختن تجربيات آنها به نتايج علمي دست يافت، آنچه که اکنون نيز به عنوان " روش علمي " شناخته و آموزش داده مي شود. پيشتر روش رسيدن به نتايج علمي کشف و شهود بوده و به تعبيري بيشتر از طريق فلسفه بافي و استقراء و قياس به نتيجه مي رسيدند و نه از طريق آزمون و خطا. با دستيابي و شيوع همين نکته ساده تاريخ علوم جهان دستخوش تحولي آنچنان شد که انقلاب علمي قرن هفده و هجدهم مرهون کشف چنين روشي بوده است. در وصف شرايط اعلام نظريه کپرنيک همين کافي است که بگوييم هم کليساي کاتوليک و هم کليساي پروتستان بر عليه او شوريدند و بعد از آن در اواخر قرن شانزدهم تيکو براهه ( 1546-1601 ) با نيم رجعتي به نظريه کليسايي، خورشيد و ماه را به دور زمين گرداند و ستارگان را به دور خورشيد!

ولي تيکو براهه نيز به نوبه خود اثري مثبت در تغيير روش علمي داشت و آن به دليل روش مشاهده و رصد گيري ستارگان است. او ساليان سال اوضاع ستارگان را ثبت کرد و نمايشي از صبر و دقت علمي را نشان داد. کپلر ( 1571-1630 ) نيز که شاگرد او بود و از مشاهدات وي استفاده هاي بسيار کرد توانست کشف سه قانون حرکت سيارات را از روي آن مشاهدات به نام خود ثبت کند. يکي از سه قانون گردش سيارات حرکت با سرعت متغير آنها بود که سبب حيرت عالمان سنتي مي شد، چرا که از نظر آنها سير گاه خرامان و گاه شتابان سيارات با وقار و متانت آنها مغايرت داشت! ديگر قانون حرکت سيارات آنها را بر مدار بيضي حرکت مي داد که منطق کلاسيک آن را بر نمي تابيد چرا که زيبايي شناسي کلاسيک در حرکت اجرام آن را دايروي مي پنداشت و نمي پذيرفت که افلاک در يک شکل غير منطبق بر زيباشناسي حرکت کنند. اين ماجراها که هر يک سالها مصروف قبول و جا افتادن آن در ميان مذهبيون و عامه شد نمونه هايي بودند از آنچه که بر نظريه هاي نوين در زمان خود گذشت. ولي به هر حال رشد و شکوفايي نظريه هاي نوين علمي که از همين دوران آغاز شد، راه خود را در ميان ناملايمات و مقاومت هاي حکومت باز کرد و به نهضت شکوفايي علمي منجر شد که اگر چه در قرن پانرده و شانزدهم آغاز شد ولي تا اواسط قرن هفدهم خود را به تمامي نمايش نداد.

پس از اين دو تن – کپرنيک و کپلر – که در نجوم تحولات را آغاز کردند، گاليله ( 1564-1642 ) مسئوليت انتقال تاريخي از نجوم به فيزيک را به عهده گرفت تا موثر ترين نظريه علمي و بزرگ ترين نابغه عصر شکوفايي دوران علم پا به عرصه وجود بگذارد. او کسي نيست بجز ايزاک نيوتن ( 1642-1727 ) که نظرياتش در فيزيک، نجوم و رياضيات تاثيري انکار ناپذير بر کليه نظريات و ديدگاه هاي علمي و فلسفي در دوران خود و بعد از آن بود. ولي گاليله از جاذبه مطرح شده در قانون سوم کپلر جاذبه و شتاب را استنتاج کرد که از يک سو به حرکت غير دايروي و سرعت نايکنواخت اجرام سماوي باز مي گشت و از سوي ديگر به چند و چون سقوط اجسام در زمين ارتباط داشت. يک طرف نجوم و طرف ديگر قوانين فيزيک. تعريف " شتاب يعني تغيير سرعت در مقدار و يا جهت " شيرازه نظريه گاليله بود که به نظر متاخرين در اين باب متفاوت بود. نظريه قدما مي گفت که حرکت طبيعي اجسام سماوي دايره است و حرکت اجسام زميني خط مستقيم و اگر جسم زميني را به حال خود بگذاريم کم کم خواهد ايستاد. گاليله اما مي گفت که هر جسمي فارغ از سماوي يا زميني اگر نيروي خارجي بر آن اعمال نشود در حرکت مستقيم خود با سرعت ثابت ادامه خواهد داد و نيروي اعمالي مي تواند در راستا و يا در سرعت آن جسم تغيير حاصل کند که در هر دو صورت شتاب ناميده مي شود. همچنين او قانون شتاب را کشف کرد و آن مثال معروف سقوط پر و گلوله در خلاء در اثبات همين موضوع است. او در اين مورد دست به يک تصور علمي زد و فرض کرد که اگر بتوان ستوني بدون هوا ايجاد کرد اين دو جسم در يک زمان و با يک سرعت به زمين خواهند رسيد. اين امر محقق نشد مگر زماني که در تاريخ 1654 ماشين تخليه هوا اختراع شد و صحت نظر گاليله تائيد شد. در همان زمان اين امکان نيز به وجود آمد تا شتاب جاذبه زمين اندازه گيري شود. او قوانين حرکت پرتابي را که اکنون به عنوان يک مسئله کلاسيک در دبيرستان ها تدريس مي شود را نيز کشف کرد.

حتما بياد داريد که گاليله -اگر نه اولين- ولي از جمله اولين کساني بود که استفاده از تلسکوپ را به معناي واقعي عملياتي کرد و با آن نتايجي گرفت که کليسا را چندان خوش نيامد و موجب محاکمه او شد. او چرخش زمين را اعلام کرد و نشان داد که تعداد سيارات منظومه شمسي هفت نيست. فرموش نکنيم که عدد هفت به مراتب بيش از اعتقادات ما، در مسيحيت مقدس است و همين امر به نوعي به سخره گرفتن مقدسات آن دوران محسوب مي شد. برتراند راسل در مورد محاکمه گاليله و پس از آن چنين مي گويد: " تفتيش عقايد توانست که حيات علم را در ايتاليا پايان دهد، و از آن پس تا قرن ها علم در آن سرزمين احيا نشد؛ اما نتوانست مانع مردم در قبول نظريه مرکزيت خورشيد شود و با حماقت خود صدمات سنگيني به کليسا زد. اما خوشبختانه کشورهاي پروتستاني نيز وجود داشتند و در آن کشورها روحانيان هر اندازه هم مايل و مشتاق بودند که علم را از پيشرفت باز دارند، باز نمي توانستند زمام دولت را بدست بگيرند..." و اين از برکات کارهاي مارتين لوتر بود.

حضور نيوتن ( 1642-1727 ) و قوانين سه گانه مکانيک کلاسيک او - که الحق به تمامي مديون گاليله است – و قانون جاذبه عمومي او در واقع تير خلاصي بود که به نگاه سنتي زمين به عنوان مرکز همه کائنات زده شد و معلوم شد که زمين هم چون همه اجرام قابل رويت و غير قابل رويت تابع قوانين کاملا ثابت و خشک مکانيک است و با فرمولهاي رياضي قابل محاسبه و پيش بيني است. اين بود حاصل صدها سال مبارزه دانشمندان براي اثبات علمي مطالبي که اکنون به عنوان بديهيات مطرح مي شود. جنگي تمام عيار که توسط ژنرالي تمام ستاره چون نيوتن خاتمه يافت، اما هر جنگ و پيروزئي در خود يک ديکتاتوري را پرورش مي دهد : " پيروزي نيوتن چنان کامل و قطعي بود که بيم آن مي رفت که نيوتن ارسطوي ثاني شود و بصورت مانعي بزرگ و دست نيافتني در برابر پيشرفت در آيد. در انگلستان يک قرن از مرگ او گذشت تا مردم توانستند خود را آن اندازه از زير سلطه اش بدر آورند که بتوانند در زمينه هايي که مورد بحث و تحقيق او قرار گرفته بود، دست به کارهاي تازه بزنند."

درهمين دوران بود که با اهميت يافتن اندازه گيري، ابزارهاي سنجش نيز رشد کردند. ميکروسکوپ (1590 )؛ تلسکوپ ( 1608 ) توسط ليپراشي؛ دماسنج توسط گاليله ( احتمالا )؛ هواسنج توسط توريچلي شاگرد گاليله؛ ماشين تخليه هوا ( قرن هفدهم ) توسط گريک؛ و تکميل ساعت به عنوان ابزار سنجش زمان درهمين دوران ساخته و شناخته شد. بجزعلوم نجوم و مکانيک درعلوم ديگر نيز وضع چندان بدتر نبود و درهمان عصر کشفيات زيادي به ثبت رسيد که همگي ناخودآگاه در فروپاشي امپراطوري کليسا اثرات انکار ناپذيري داشت که از آن ميان مي توان کشف مغناطيس؛ کشف اسپرماتوزوئيد و شناسايي قانون بويل در مورد ارتباط فشار، حجم و دماي گازها اشاره کرد.

ولي آن چه از همه بيشتر در مباني نظري علوم و حکمت مدرنيته موثر واقع شد مسلما تحولاتي بود که در نگرش هاي فلسفي در اين دوران ايجاد شد که البته از انقلاب هاي فني و زيست شناسي تاثيرات بسزايي کسب کرده بود. شاهد اين مدعا رنه دکارت ( 1596-1650 ) است که به حق واضع فلسفه جديد نام گرفته است. او که يک رياضي دان و هندسه شناس بود - هندسه تحليلي از اختراعات اوست و فرموش نکنيم که مختصات دکارتي، همان دو محور عمود بر هم، پايه اندازه گيري و شناسايي اجسام است - و با مسائل مکانيک دوره خودش هم آشنائي کافي داشت و گاهي هم سعي کرد در زيست شناسي و طب دست ببرد، در مجموع زندگي طولاني نداشت. او را بيشتر به شک معروفش مي شناسند " من فکر مي کنم پس هستم " ولي اين تنها محصول ذهن فلسفي او نبود که پايه اي بود تا مبحث شناخت دنياي خارج از انسان بررسي و نقد شود. به همين ترتيب " شناخت شناسي " و بررسي حوزه توانائي هاي انسان در رسيدن به واقعيت جهان خارج نيز ازهمين جمله استنتاج شد

دکارت که درس خوانده مکتب يسوعي " لافلش " است از همان کودکي پس از آنکه بر همگان مشخص شد به دليل ضعف جسماني ناشي از سرايت سل هنگام تولد قادر به برخاستن صبح زود نيست، به وي اجازه دادند تا کمي ديرتر در کلاس هاي صبح شرکت کند و اين فرصت مغتنمي بود براي کودک اهل مطالعه تا کتاب ها را يکي پس از ديگري تمام کند و همان ها در بزرگسالي پشتوانه مناسبي براي ارائه نظرياتش در کتاب هاي مختلف شد. کتاب هاي مهم او " اصول فلسفه " که در آن نظريات علمي خود را منتشر کرد ( 1644 )؛ " مقالات فلسفي " در باره عدسي ها و هندسه (1637 )؛ و کتاب هاي " گفتار در روش " ( 1637 ) و " تفکرات " ( 1642 ) که در آنها پايه فلسفه خود را براساس شک مي ريزد. در اين دو کتاب ابتدا به دنبال زمينه اي مطمئن براي پايه ريزي اصول شناخت مي گردد و به همين منظور به هر آنچه مي تواند شک کند مي پردازد " و چون پيش بيني مي کند که اين جريان مدتي بطول خواهد کشيد، عزم مي کند که در اين مدت رفتار خود را مطابق قواعدي که مورد قبول عموم است تنظيم کند. اين کار باعث مي شود تا عواقب محتمل تشکيکات او در عمل مانع عمل ذهنش نباشد. "

او در رساله معروف به گفتار در روش، دكارت نخستين اصلي را اعلام داشت كه به تنهايي كافي بود همه طرفداران اصول ديرين را به دشمني با او برانگيزد; خصوصا آنكه رساله مذكور به زبان ساده فرانسوي نوشته شده بود، و همه كس ميتوانست آن را درك كند. دكارت در اين رساله چنين نوشته است كه ميخواهد همه اصول را رد كند، همه مراجع، مخصوصا ارسطو، را كنار بگذارد، و همه چيز را مورد ترديد قرار دهد. همچنين ميگويد: "علت عمده خطاهاي ما در پيشداوريهاي زمان كودكي ماست... اصولي كه من در جواني آنها را پذيرفتم، بي آنكه درباره حقيقت آنها تحقيق كرده باشم." اما اگر همه چيز را مورد ترديد قرار ميداد، از كجا ميتوانست شروع كند. او در ابتدا از حواس خود شروع مي کند " آيا ميتوانم شک کنم که در اينجا کنار آتش نشسته ام و يک قبا به تن دارم؟ آري، زيرا که گاهي خواب ديده ام که اينجا نشسته ام، و حال آنکه در واقع برهنه در رختخواب بوده ام. بعلاوه ديوانگان گاه دچار توهماتي مي شوند، پس ممکن است من هم دچار چنين وضعي باشم."

او سپس به عنصر رويا مي پردازد که تصوير اشيائ واقعي هستند که مي تواند دخل و تصرف هايي در آنها صورت گرفته باشد " ممکن است اسب بال داري در خواب ببينيد، اما اين خواب را فقط سبب مي بينيد که اسب و بال را جداگانه ديده ايد " و نتيجه مي گيرد که طبيعت متجسم بطور کلي، که شامل موضوعاتي از قبيل امتداد و قدر و عدد مي شود، کمتر از اعتقاد به اشياء جزئي مي تواند مورد ترديد واقع شود. پس حساب و هندسه حتي در مورد اشياء جزئي سر و کار ندارند، از فيزيک و نجوم متيقين ترند. و سپس به اين نتيجه مي رسد که در حساب و هندسه هم مي توان شک کرد " شايد هر وقت من مي خواهم اضلاع مربع را بشمارم، يا دو را با سه جمع کنم، خدا باعث مي شود که اشتباه کنم." و پس از يک استنتاج طولاني در مورد ناصواب بودن چنين نامهرباني به خداوند بدنبال دستاويز ديگري براي شک کردن مي گردد: " اما يک چيز باقي مي ماند که نمي توانم در آن شک کنم، و آن اينکه اگر من وجود نمي داشتم، هيچ شيطاني هر چند زيرک، نمي توانست من را بفريبد. ممکن است من بدن نداشته باشم و اين بدن وهمي بيش نباشد؛ اما انديشه غير از اين است."

و چنين بود که هسته اصلي نظريه دکارت متولد شد " مي انديشم، پس هستم ". او با اين نظريه روح را بر ماده ارجحيت داد و مهم تر از آن " ذهن من " را از ديگر اذهان قابل اتکاء تر دانست. هم بر اين اصل آنچه که به عنوان ديگر نتيجه فلسفه دکارتي قابل بررسي است آن است که " ماده، اگر هم در خارج از ذهن من موجود باشد و قابل شناخت هم باشد، علم بر آن از راه استنباط از آنچه از ذهن معلوم است حاصل مي شود.". دکارت پس از آن به پايه ريزي فلسفه خود بر اساس شالوده اصلي منطق خود مي پردازد و ابتدا " من " را از " ذهن من " نتيجه مي گيرد و سپس به اين قاعده کلي مي رسد که: " هر چيزي که با وضوح بسيار و تمايز بسيار به تصور ما در آيد صحيح است. " و البته خود اذعان مي دارد که تصور کاملا واضح بسادگي قابل تشخيص نيست و شک کردن را معيار انديشيدن مي شناسد و انديشه ها را به سه دسته تقسيم مي کند : 1- آنهايي که فطري هستند؛ 2- آنهايي که خارجي اند و از بيرون مي آيند؛ 3- آنهايي که من اختراع مي کنم. انديشه در اصطلاح دکارت به مدرکات حسي اطلاق مي شود

سخن در اين ايستگاه به درازا کشيد ولي اگر کسي بخواهد نظريه نو و فلسفه نو را بشناسد نمي تواند از اين محشر عالم فلسفه بسادگي بگذرد. ببينيد که ترديد به اصولي که در نظر عامه و حتي خواص و فرهيختگان ترديد ناپذير مي نمود چگونه در روش شناخت دکارت به بازي گرفته شد و فرو ريخت. اين فرو ريختن و آن روش ترديد دست مايه بسياري از فيلسوفان براي نتيجه گيري در نظريه هاي فلسفي جديد شد. روش جديد دكارت در فلسفه اين بود كه مفاهيم مركب را به اجزاي تشكيل دهنده آنها تجزيه و تحليل ميكرد تا اينكه عناصر ساده نشدني به صورت تصوراتي ساده، روشن، و مشخص درمي آمدند، و نشان ميداد كه چنين تصوراتي اساسي ممكن است از ادراك نخستين موجودي كه فكر مي كند ناشي شود يا بر آن متكي باشد. از اين تاريخ تا سه قرن بعد، فيلسوفان از خود مي پرسيدند كه آيا " جهان خارجي " ممكن است غير از صورت يا مثال چيز ديگرِي باشد.

در تاريخ تمدن در باره عصر خرد؛ عصري که دکارت در آن فلسفه خود را پي افکند؛ چنين مي خوانيم: " به همان نسبت كه افكار دكارت را دنبال مي كنيم، مي بينيم كه عصر خرد، كه همچون كودكي است، خود را با وحشت از برابر خطرهاي انديشه واپس ميكشد، و مي كوشد كه دوباره وارد زهدان گرم ايمان شود. عنوان رساله ( تفكرات ) به طرزي اطمينان بخش به اين صورت در آمد: تفكرات رنه دكارت در فلسفه اولي، كه در آن وجود خداوند و خلود روح ثابت شده است. " او همچنين در زمينه  فلسفه وجود نظرات قابل توجه و بديعي را ارائه مي کند و بر اين اعتقاد است که کل هستي مانند ماشيني است که از قوانيني مشخص پيروي مي کند. شايد چنين موضوعي براي ما که در قرن بيست و يکم هستيم پيش فرضي مسلم و قطعي باشد ولي اگي بياد بياوريم که در همان زمان گاليله در دادگاه تفتيش عقايد از ترس جان خود گردي زمين و چرخش آن بدور خورشيد را منکر شد، شايد ارزش جملات زير را که کمي هم محتاطانه نگاشته شده اند بهتر درک کنيم. او مي گويد: " با فرض اينكه خداوند ماده را آفريده و حركت را به آن ارزاني داشته است، مي توان گفت كه جهان براساس قوانين مكانيك و بدون دخالت عوامل مختلف حركت مي كند. در جهان بدون خلا حركت طبيعي ذرات مادي حركتي مستدير خواهد بود و حالتي شبيه گردشار يا گرداب تشكيل ميدهد. خورشيد، سيارات، و ستارگان ممكن است بر اثر جمع شدن ذرات در مراكز اين گردشارها به وجود آمده باشند... اگر علم ما كامل بود، مي توانستيم نه تنها نجوم و فيزيك و شيمي، بلكه همه عمليات حيات را، به استثناي خود خرد، به صورت قوانين مكانيكي درآوريم ... ".

نظرات جسورانه دکارت در آن دوران با مخالفت هاي بسياري نيز مواجه شد: "  گاسندي، در پاسخ، ادعاهاي دكارت را با ادب مخصوص فرانسويان رد كرد. اين كشيش دليلي را كه دكارت براي اثبات وجود خدا آورده بود كافي نمي دانست. هابز اعتراض كرد كه دكارت استقلال فكر را از ماده و مغز به ثبوت نرسانده است. بنابر گفته هاروي، هابز در خلوت ميگفت كه دكارت خود را كاملا وقف هندسه كرده است ... و اگر به مسائل فلسفي سرگرم نميشد، بهترين مهندس در دنيا بود. هويگنس نيز با هابز هم عقيده بود و چنين مي پنداشت كه دكارت از تار و پودهاي فلسفي داستان اغراق آميزي ساخته است. يسوعيان تا اين هنگام درباره شاگرد باهوش خود اغماض مي كردند و حتي جلو يكي از اعضاي خود را كه به او حمله كرده بود گرفته بودند. اما پس از سال 1640، چشم از حمايت او پوشيدند و در سال 1663، به اتفاق ديگران، آثارش را جزو كتابهاي ممنوع اعلام كردند". او پس از محکوميت گاليله در حالي که از آن واقعه متاثر بود به مرسن نوشت: " اين عمل ( محكوميت گاليله ) به اندازه اي در من تاثير كرده است كه تقريبا تصميم گرفته ام همه دست نوشته‌هاي خود را بسوزانم، لااقل آن را به كسي نشان ندهم. ... اگر آن ( حركت زمين ) غلط باشد، همه اصول فلسفي من ( درباره دستگاه ماشيني جهان ) غلط خواهند بود، زيرا آنها مويد يكديگرند. اما به هيچ وجه مطلبي منتشر نخواهم كرد كه كلمه اي بر خلاف ميل كليسا در آن باشد." و پس از مرگ او فقط قطعات اندکي از کتاب " عالم " که در متن بالا در مورد آن صحبت شده است پيدا شد.

ميهماني نهار هرمان دکرو، رييس پارلمان بلژيک، بدليل آنکه هيات ايراني حاضر نشد وجود شراب را بر سر ميز بپذيرد، لغو شد. آنها همچنين از دست دادن با آن ماري ليزن، رئيس سناي بلژيک نيز خودداري کردند. هرمان دکرو، مي بايست روز جمعه هيئت نمايندگي پارلمان محافظه کار ايران به رياست غلامعلي حداد عادل را براي صرف نهار مي پذيرفت.

با توجه به بحران بوجود آمده در رابطه ايران و اروپا آگاهان پيشنهاد کردند که راه حل هاي زير در مورد دست دادن زنان و مردان مورد استفاده قرار بگيرد:

  1. با توجه به اينکه دست ندادن زنان و مردان يکي از مسائل فرهنگي براي حکومت ايران است( مانند توليد اورانيوم که اصولا يک مساله فرهنگي و اعتقادي و داخلي است)، لذا پيشنهاد مي شود که در صورت امکان در هنگام ملاقات به جاي دست دادن، خانم مذکور در هنگام ديدن رئيس مجلس يا مقامات ايراني سرش را با لبخند ملايم ( زياد هم نبايد بخندد) تکان دهد يا دستش را روي سينه بگذارد يا به مقدار کمي ( با زاويه ۱۵ تا ۳۰ درجه خم شود) و در همان حال بگويد مخلصيم.
  2. راه حل ديگر موجود در بحران ايران و اروپا اين است که به جاي دست دادن، طرفين هر کدام دو طرف يک چوب سي سانتي را بگيرند و هر کدام به ميل خودشان آن را به ميزاني تکان دهند که رابطه ايران و اروپا حفظ شود.
  3. يک راه حل مهم ديگر که مي تواند در ملاقات هاي سران کشورهاي اسلامي با رهبران زن در دنياي غرب در پيش گرفته شود اين است که طرفين مذاکره مي توانند براي نمايش همبستگي ميان دو کشور هر کدام پرچم کشورشان را در دست بگيرند و در حالي که پرچم ها را به طرف هم مي گيرند پارچه پرچم ها را کمي به هم بمالند. در حالت بهتر آنها مي توانند توسط يک کودک نابالغ سر پرچم هاي دو کشور را به هم گره بزنند و بعد طرفين به يکديگر لبخند بزنند.
  4. يک راه حل مناسب براي اينکه طرفين با هم دست ندهند اين است که شوهر رئيس سناي بلژيک همراه با او در مراسم حاضر شود و شوهرش با رئيس مجلس ايران دست بدهد و بعدا شوهر مذکور زنش را ماچ کند. در صورتي که شوهر نداشته باشد، بهتر است از برادر يا پدر استفاده شود، و در صورتي که رئيس پارلمان بلژيک برادر و پدر و شوهر نداشته باشد، مي تواند چند ماه قبل از ملاقات ازدواج کند، و پس از بهبود روابط ايران و اروپا از شوهرش طلاق بگيرد.
  5. يک راه حل ديگر که هم مسائل فرهنگي طرفين رعايت شده باشد و هم به ادامه مذاکرات لطمه وارد نشود اين است که با توجه به اهميت رابطه ايران و اروپا رئيس سناي بلژيک براي بهبود رابطه با ايران تغيير کند و يک مرد رئيس سنا شود و يا از شش ماه قبل همين رئيس سنا مي تواند تغيير جنسيت بدهد، فقط براي بهبود روابط بايد تلاش کند بعد از تغيير جنسيت کاملا مثل آقاها رفتار کند.
  6. با توجه به اهميت مناسبات ايران و اروپا راه هاي ديگري نيز پيشنهاد مي شود: مثلا طرفين مي توانند به جاي دست دادن با هم باي باي کنند، يا مي توانند همزمان در کنار يک ديوار بايستند و پشت شان را به ديوار بزنند و بعد ده سانت بپرند و بعد به هم بگويند: سلام سلام، خوش اومدي. يا با استفاده از روش هاي سنتي رئيس مجلس ايران مي تواند به جاي دست دادن به صورتي کاملا ديپلماتيک و در حالي که لبخند مي زند به طرف رئيس سناي بلژيک لگد پرت کند و رئيس پارلمان بلژيک نيز از روي کت پشت شانه اش را يک گاز کوچولو بگيرد که روابط ايران و اروپا کاملا تحکيم شود

در مورد شراب نيز راه حل هاي زير به نظر مي رسد:

  1. با توجه به اينکه شراب حرام است و هيات ايراني مايل است تا مسائل اعتقادي اش مورد احترام قرار بگيرد، لذا اروپا و بلژيک براي احترام به هيات ايراني بهتر است به جاي شراب از آب پرتقال سن ايچ که پرتقالش هم ذبح اسلامي است، استفاده کنند. هيات ايراني هم براي رعايت احترامات متقابل قبول مي کنند که وقتي بلژيکي ها به ايران آمدند آنان را ملزم به رعايت کليه قوانين شرعي و شئونات اسلامي کنند.
  2. براي پيشبرد مذاکرات ايران و اروپا پيشنهاد مي شود که شراب را از روي ميز بردارند، چون وجود شراب سر ميز تحقير ملت ايران است و مردم ايران معمولا ۲۵ قرن است که عادت دارند سر ميز ودکا يا عرق بگذارند.
  3. هيات ايراني به هيات بلژيکي حق مي دهد که براي رعايت مسائل فرهنگي خودشان قبل از مراسم ناهار در خانه رئيس سنا يا نخست وزير شراب شان را بخورند و بعد از خوردن شراب براي اينکه بوي آن از بين برود خيار گاز بزنند و يا چاي خشک بجوند و قبل از آغاز مذاکره رئيس مجلس شوراي اسلامي متقابلا حق دارد از آنان بخواهد که«ها» کنند و بعد از اطمينان از اينکه دهان شان بوي الکل نمي دهد، مذاکرات هسته اي ايران و اروپا آغاز شود
  4. هيات ايراني ترجيح مي دهد به جاي نوشيدن شراب که عقل را ضايع مي کند و باعث کند شدن فکر مي شود، از دوغ و نعناع خشک، که جلوي نفخ معده را هم مي گيرد يا عرق سکنجبين رقيق شده و يا عرق بومادران يا عرق خارشتر استفاده کنند، تا در اين حالت علاوه بر بهبود کامل روابط ايران و اروپا تفاهمات فرهنگي نيز به عمل بيايد.    
  5. طرف ايراني پيشنهاد مي کند که اروپايي ها هم دست از لجاجت با مردم ايران بردارند و بعد از بازگشت رئيس مجلس شوراي اسلامي هم شراب نخورند، و بهتر است به جاي توليد شراب به کارهاي مفيدتري مانند غني سازي اورانيوم و فقير سازي ملت بپردازندپديده هاي اوليه نوري و طبيعت نور(Light)
نظرات 0
برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود به حساب کاربری ایجاد حساب کاربری
مریم زمانی
سنت و مدرنيته
زیگماوب